نوشته شده توسط شاعر هزار و يك شب_اسرا در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 11:46 | لینک ثابت |
درباره وبلاگ
شب تا سحر من بودم و لالاي باران اما نمي دانم چرا خوابم نمي برد آهنگ باران ديو اندوه مرا بيدار مي كرد افسانه گوي ناودان افسانه مي گفت... آزاد و وحشي باد شبگرد از بوي ميخك هاي باران خورده سر مست سر مي كشيد از بام از در آسوده مي رقصيد و مي خنديد و مي گشت