تبليغاتX
اهل هزار و يك شب قصه ها
و خداوند عشق را آفرید

و اما عشق...

 

من اميدوار بودنت را كه چون كوه مي ماند ستايش كردم ...

 

وقتي در نجوايت پناه بردم همه روزها به صدايت گوش مي سپردم...

 

تو براي من رنگين كمان زندگي را آوردي...

 

عزيزم با همه قلبم دوستت دارم...

 

 

 

چند گاهي است كه با تو آشنا شده ام... و آن لحظه بود كه عشق

 

 گمشده خويش را يافتم... و آن دم بود كه باران عشق برايم معناي

 

ديگري پيدا  كرد .

 

شايد تو همان عشق كودكي باشي كه در سبزينه خاطراتم نهفته

 

 بودي، شايد هم آن سيب سرخ... اكنون رنگين كمان  هفت رنگ برايم

 

هفتاد رنگ دارد... و شايد هم به همين سادگي از پس  تاريكي ها

 

 بيرون آمدم... و اين آرامشي بود در ميان غوغا... شايد تو يكي از

 

 خاطرات شيرين، نه آن ستاره يلدا باشي، يا آن روزهاي گمشده.

 

 تو آن عشق ابدي هستي كه در خانه اميد دلم جا باز كردي، مي دانم

 

 كه با تو مي توان نيمه تاريك يك سر نوشت روشن را ديد... و تو به

 

 من فهماندي كه تعبير يك رويا در دست سرنوشت است... و آن زمان

 

 بود كه ديگر سايه هاي ترديد برايم معنا نداشت، و جاي آن حقايق

 

 شيرين برايم بهترين معنا بود... تو به من آموختي كه در آينه شكسته

 

 هم مي توان نگاهي در آينه داشت... هميشه فكر مي كردم خانه

 

عشق  در دشت آرزوهاست... اما تو گفتي بوي خوش زندگي در روياي

 

واقعي  است ; و اين را يقين دارم كه تو برايم تولدي ديگر بودي... نيمه

 

 تاريك يك زندگي، با تو  سفري داشتم به رويا... و تو هر روز برايم

 

 سبزتر  مي شوي...

 

نوشته شده توسط شاعر هزار و يك شب_اسرا در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 ساعت 8:45 | لینک ثابت |