
شمع ها را بياوريد، بابونه ها و بنفشه هارا
خبر كنيد،به هر كوچه گلداني پر از گلهاي تازه
عشق بدهيد، احوال همه دستها را بپرسيد،همه
نگاهها رادوست داشته باشيد، هيچ دلي رااز خود
مرانيد، به هيچ پرستويي اخم نكنيد،سري به
احساسهاي زخمي بزنيد،به همسايه تان كمي نان و
آسمان هديه كنيد، آنگاه به ايوان بياييد و به
بهار درود بفرستيد.
درود بر بهار كه هزار بار از روياي جواني من
زيباتر است. درود بر غنچه هاي سرخ گمشده اي
كه در خيابانهاي فروردين پيدا مي شوند.
درود بر بهار كه هيچ كس را فراموش نمي كند.
چه انبوه درختان ستبر پر هياهو را و چه تكدرخت
خشك دور افتاده را، چه قصر هاي طغيانگرمغرور
را و چه خانه هاي كاهگلي ساده را.
درود بر بهار كه همه جا را سبز مي كند، هم
كوهپايه اي ناشناس در آن سوي نصف النهار را
و هم بشقاب كوچك سفره هفت سين مرا.
براي كوير ها ترانه دريا بخوانيد. از پنجره
هاي مشكافه به آهوان نگاه كنيد. لاله ها را
بهتر ازنقشهاي ماني بر ديوار غارهاي نخستين
بشناسيد. از آسمان بپرسيدستاره ها كي مثل
كندو هاي عسل شيرين مي شوند و خورشيد كي
آرزوهاي ما را سبز مي كند. آنگاه به ايوان
بياييد و به بهار درود بفرستيد.
درود بر بهار در لحظه اي كه بر معبر گلهاي سوري
و مينا مي گذرد.
درود بر بارانهايي كه بر بام عطش فرود مي آيند.
درود بر اشكهايي كه هيچ گاه زاده نمي شوند.
درود بر آن شكوفه تنها كه نمي گذارد افسانه
هستي به پايان برسد.
درود بر سپيده اي كه پيامبر نگاه توست.
درود بر تو كه در هنگامه شور انگيز شكفتن از
هر چه بهار سبزتري.