تبليغاتX
اهل هزار و يك شب قصه ها
خاک خوشبخت

سالها پیش از این گوشه ای از زمین

من فقط یک کمی خاک بودم همین

یک کمی خاک که دعایش

پر زدن آن سوی پرده آسمان بود

آرزویش همیشه

دیدن آخرین قله کهکشان بود

خاک هر شب دعا کرد

از ته دل خدا را صدا کرد

یک شب آخر دعایش اثر کرد

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

و خدا تکه ای خاک برداشت

آسمان را در آن کاشت

خاک را

توی دستان خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک

توی دست خدا نور شد

پر گرفت از زمین دور شد

راستی ...! 

من همان خاک خوشبخت

من همان نور هستم

پس چرا گاهی اوقات

اینهمه از خدا دور هستم

نوشته شده توسط شاعر هزار و يك شب_اسرا در سه شنبه پنجم آذر 1387 ساعت 21:6 | لینک ثابت |