تبليغاتX
اهل هزار و يك شب قصه ها
حال خود

دیگر از نسیم نمی خواهم که به باغ خاطرات یاد مرا بیاورد.

 دیگر هیچ گاه با ترنم صدای باران بهار، به یاد صدای تو اشک

 نخواهم ریخت.

 بگذار سینه ام به کویری سوزان و خشک میدل شود تا هیچ جوانه ای

 از عشق در آن شکوفه نزند.

 آه ای ماهیان سواره بر موج مرا هم با خود به عمق دریاها ببرید

 که از ساحل بیزارم، بگذارید در میان یک صدف تن غم آلوده ام را

 پنهان سازم.

 می خواهم برای همیشه پنهان شوم تا اندیشه ام از سرها بیرون شود.

می خواهم غرق و نیست شوم،تا نامحرمان عشق مرا از خاطرشان بزدایند.

 دیگر هیچ احساسی جز احساس پوچی در خود سراغ ندارم،

 نه خشمی، نه رحمی، نه غمی و نه عشقی. فقط بیتاب گریزم.

 میخواهم تکیه بر بازوی ابر از اینجا بگریزم.

نوشته شده توسط شاعر هزار و يك شب_اسرا در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 ساعت 12:25 | لینک ثابت |