
امشب لیله الرغایب است، شب آرزوها، شب امیدها، شب راز و
نیاز، امشب درهای آسمان باز است.امشب هرچی دلت می خواد
با خدا حرف بزن و باهاش درد دل کن، هر حاجتی که داری ازش
بخواه مطمئن باش بهت میده اگه مصلحت باشه، آخه ما هیچ وقت
مصلحت خودمون رو نمی دونیم و چه بهتر که کارمون رو به خدا واگذار
کنیم و به اون توکل کنیم.
راستی اگه بهتون بگن که امشب فقط یکی از آرزوهات براورده
میشه و فقط می تونی یه آرزو کنی چی از خدا می خوای؟
یکی میگفت من از خدا می خوام که آیندمو بهم نشون بده .
آیا به نظر شما این زوی خوبیه؟ آیا در این صورت زندگی
برامون لذ تی داشت، آیا وقتی میفهمیدیم که قراره چه اتفاقی
بیفته احساس نگرانی یا ترس یا شادی و از همه مهمتر خدا
رو شکر میکردیم؟
یکی میگفت من احساس میکنم بنده فراموش شده خدا هستم
آخه هرچی ازش می خوام بهم نمیده اگه خدا واقعا دوستم داره
میخوام امشب بهم نشون بده و حاجتمو ازش بگیرم.
من توصیه میکنم به این جور افراد که مطلب زیر رو بخونن و
بعدش این حرفو بزنن:
شبی خواب دیدم : فقط من و خدا در ساحل قدم میزنیم، پرده هایی
از زندگی ام در آسمان ظاهر شد. با ظهور هر پرده رد پایی بر شنهای
ساحل ایجاد می گشت، گاهی دو و گاهی یک رد پا شکل می گرفت،
من پریشان شدم زیرا دیدم در نشیب های زندگی ام وقتی از خستگی
و شکست و اندوه رنج میبردم فقط یک رد پا وجود داشت ،
از این رو به خدا گفتم: خدایا تو به من قول دادی اگر تو را بخوانم،
اگر تو را صدا بزنم، اگر تو را دنبال کنم تو همیشه با من خواهی بود
و همیشه با من راه خواهی آمد، ولی در بد ترین بحرانهای زندگی ام
فقط یک رد پا بر شن باقی مانده است ، چرا آنگاه که به شدت به تو
نیاز داشتم تو آنجا با من نبودی؟ خدا پاسخ داد:
آن زمان که تو فقط یک رد پا می دیدی تمام مدت بر دستهایم
و در آغوشم تو را حمل می کردم.
گنجشک به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم که آرامگاه خستگی و
سر پناه بی کسی ام بود اما طوفان تو آن را از من گرفت. کجای
دنیای تو را گرفته بودم؟ خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود،
تو خواب بودی، باد را گفتم لانه ات را واژ گون کند، تو از کمین مار
پر گشودی! چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم
و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
یه نفر کوهنوردی می کرده که ناگهان پاش به سنگی می خوره
و پرت میشه به زور خودشو به سنگی آویزون میکنه در همین لحظه
خدارو صدا میزنه میگه خدایا کمکم کن، خدا بهش میگه اگه به من
اعتماد داری دستاتو ول کن. میگه اگه دستامو ول کنم می افتم
پایین و می میرم همیطور می مونه ، تا اینکه صبح مردم می آن
و میبینن که اون شخص از سرما یخ زده و مرده و اگه دستاشو ول
میکرد فقط یک متر تا زمین فاصله داشت و چون شب بوده خودش
نمی دیده(اینم نتیجه اعتماد نکردن به خدا)
امشب دعا کنیم که خدا دلی سبز و بزرگ بهمون بده که در وقت
خستگی از ناملایمات زندگی فقط و فقط به خدا توکل کنیم و
همیشه بگیم خدایا دستمو بگیر و کمکم کن .
امشب موقع خوابیدن ، موقع فراغت از کارها و مشغله های فکری
و جسمی اگه چند لحظه ای تنها شدید با خدا خلوت کنید و راز و نیاز کنید
کاش شب وقتی که تنها می شویم با خدای یاسها خلوت کنیم
و در آخر ما رو هم فراموش نکنید:
تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را ،
میان ربنای سبز دستانت دعایم کن
التماس دعا
کاش وقتی زندگی فرصت دهد گاهی از پروانه ها یادی کنیم
کاش بخشی از زمان خویش را وقت قسمت کردن شادی کنیم
کاش وقتی آسمان بارانی است از زلال چشم هایش تر شویم
وقت پاییز از هجوم دست باد کاش مثل پونه ها پر پر شویم
کاش وقتی چشم هایی ابریند به خود آییم و سپس کاری کنیم
از نگاه زرد گلدان هایمان کاش با رغبت پرستاری کنیم
کاش دلتنگ شقای ها شویم به نگاه سرخ شان عادت کنیم
کاش شب وقتی که تنها می شویم با خدای یاسها خلوت کنیم
کاش گاهی در مسیر زندگی باری از دوش نگاهی کم کنیم
فاصله های میان خویش را با خطوط دوستی مبهم کنیم
کاش با چشمانمان عهدی کنیم وقتی از اینجا به دریا می رویم
جای بازی با صدای موجها دردهای آبیش را بشنویم
کاش مثل آب، مثل چشمه سار گونه نیلوفری را تر کنیم
ما همه روزی از اینجا می رویم کاش این پرواز را باور کنیم
کاش با حرفی که چندان سبز نیست قلب های نقره ای را نشکنیم
کاش هر شب با دو جرعه نور ماه چشم های خفته را رنگی زنیم
کاش بین ساکنان شهر عشق رد پای خویش را پیدا کنیم
کاش با الهام از وجدان خویش یک گره از کار دلها وا کنیم
کاش رسم دوستی را ساده تر مهربانانتر آسمانی تر کنیم
کاش در نقاشی دیدارمان شوق ها را ارغوانی تر کنیم
کاش اشکی قلبماه را بشکند با نگاه خسته ای ویران شویم
کاش وقتی شاپرکها تشنه اند ما به جای ابرها گریان شویم
کاش وقتی آرزویی می کنیم از دل شفافمان هم رد شود
مرغ آمین هم از آنجا بگذرد حرفهای قلبمان را بشنود