شب تا سحر من بودم و لالاي باران اما نمي دانم چرا خوابم نمي برد آهنگ باران ديو اندوه مرا بيدار مي كرد افسانه گوي ناودان افسانه مي گفت... آزاد و وحشي باد شبگرد از بوي ميخك هاي باران خورده سر مست سر مي كشيد از بام از در آسوده مي رقصيد و مي خنديد و مي گشت