تبليغاتX
اهل هزار و يك شب قصه ها
حال خود

دیگر از نسیم نمی خواهم که به باغ خاطرات یاد مرا بیاورد.

 دیگر هیچ گاه با ترنم صدای باران بهار، به یاد صدای تو اشک

 نخواهم ریخت.

 بگذار سینه ام به کویری سوزان و خشک میدل شود تا هیچ جوانه ای

 از عشق در آن شکوفه نزند.

 آه ای ماهیان سواره بر موج مرا هم با خود به عمق دریاها ببرید

 که از ساحل بیزارم، بگذارید در میان یک صدف تن غم آلوده ام را

 پنهان سازم.

 می خواهم برای همیشه پنهان شوم تا اندیشه ام از سرها بیرون شود.

می خواهم غرق و نیست شوم،تا نامحرمان عشق مرا از خاطرشان بزدایند.

 دیگر هیچ احساسی جز احساس پوچی در خود سراغ ندارم،

 نه خشمی، نه رحمی، نه غمی و نه عشقی. فقط بیتاب گریزم.

 میخواهم تکیه بر بازوی ابر از اینجا بگریزم.

نوشته شده توسط شاعر هزار و يك شب_اسرا در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 ساعت 12:25 | لینک ثابت |

عشق پاک

تقدیم به دوستم به یاد رنج فراوانش

مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگیم خندیدی
به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود
و خیالم می گفت
تا ابد مال تو بود
تو برو...
برو تا راحت تر تکه های دلم را آرام آرام بهم بند زنم....

نوشته شده توسط شاعر هزار و يك شب_اسرا در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ساعت 17:14 | لینک ثابت |


 کاش ای تنها امید زندگی

 میتوانستم فراموشت کنم

 یا شبی چون اتش سوزان دل

 در مهیب سینه خاموشت کنم

کاش چون خواب گران از دیده ام

 نیمه شبها یاد رویت می گریخت

 مرغ دل افسرده حال بسته پر

 از دیار ارزویت می گریخت

 کاش از باغ خوش رویای تو

دفتر اندیشه ام پر می گرفت

 فارغ از اندیشه هجران و وصل

 زندگی بی عشقت از سر می گرفت

 کاش احساس نیاز دیدنت

ازوجودم چون وجودت دور بود

 در دلم اتش بسی زد ان نگاه

 کاش ان شب این دو چشمم کور بود!

 کاش انشب در گلستان خیال

ای گل زیبا (وحشی) نمیچیدم تو را

 تا نسوزد در خزان ارزو

 کاشکی هرگز نمیدیدم تورا!

نوشته شده توسط شاعر هزار و يك شب_اسرا در دوشنبه بیستم آبان 1387 ساعت 12:32 | لینک ثابت |