تبليغاتX
اهل هزار و يك شب قصه ها
لیله الرغایب

 

 

امشب لیله الرغایب است، شب آرزوها، شب امیدها، شب راز و

 

 نیاز، امشب درهای آسمان باز است.امشب هرچی دلت می خواد

 

با خدا حرف بزن و باهاش درد  دل کن، هر حاجتی که داری ازش

 

بخواه مطمئن باش بهت میده اگه مصلحت باشه، آخه ما هیچ وقت

 

مصلحت خودمون رو نمی دونیم و چه بهتر که کارمون رو به خدا واگذار

 

کنیم و به اون توکل کنیم.

 

راستی اگه بهتون بگن که امشب فقط یکی از آرزوهات براورده

 

 میشه و فقط می تونی یه آرزو کنی چی از خدا می خوای؟

 

 

 

یکی میگفت من از خدا می خوام که آیندمو بهم نشون بده .

 

آیا به نظر شما این زوی خوبیه؟ آیا در این صورت زندگی

 

 برامون لذ تی داشت، آیا وقتی میفهمیدیم که قراره چه اتفاقی

 

بیفته احساس نگرانی یا ترس یا شادی و از همه مهمتر خدا

 

رو شکر میکردیم؟

 

یکی میگفت من  احساس میکنم بنده فراموش شده خدا هستم

 

 آخه هرچی ازش می خوام بهم نمیده اگه خدا واقعا دوستم داره

 

 میخوام امشب بهم نشون بده و حاجتمو ازش بگیرم.

 

 من توصیه میکنم به این جور افراد که مطلب زیر رو بخونن و

 

بعدش این حرفو بزنن:

 

 

  

شبی خواب دیدم : فقط من و خدا در ساحل قدم میزنیم، پرده هایی

 

 از زندگی ام در آسمان ظاهر شد. با ظهور هر پرده رد پایی بر شنهای

 

ساحل ایجاد می گشت، گاهی دو و گاهی یک رد پا شکل می گرفت،

 

من پریشان شدم  زیرا دیدم در نشیب های زندگی ام وقتی از خستگی

 

 و شکست و اندوه رنج میبردم فقط یک رد پا وجود داشت ،

 

 از این رو به خدا گفتم: خدایا تو به من قول دادی اگر تو را بخوانم،

 

اگر تو را صدا بزنم، اگر تو را دنبال کنم تو همیشه با من خواهی بود

 

 و همیشه با من راه خواهی آمد، ولی در بد ترین بحرانهای زندگی ام

 

فقط یک رد پا بر شن باقی مانده است ، چرا آنگاه که به شدت به  تو

 

 نیاز داشتم تو آنجا با من نبودی؟ خدا پاسخ داد:

 

 آن زمان که تو فقط یک رد پا می دیدی تمام مدت بر دستهایم

 

و در آغوشم تو را حمل می کردم.

 

 

گنجشک به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم که آرامگاه خستگی و

 

 سر پناه بی کسی ام بود اما طوفان تو آن را از من گرفت. کجای

 

 دنیای تو را گرفته بودم؟ خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود،

 

 تو خواب بودی، باد را گفتم لانه ات را واژ گون کند، تو از کمین مار

 

 پر گشودی! چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم

 

 و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

 

 

یه نفر کوهنوردی می کرده که ناگهان پاش به سنگی می خوره

 

 و پرت میشه به زور خودشو به سنگی آویزون میکنه در همین لحظه

 

 خدارو صدا میزنه میگه خدایا کمکم کن، خدا بهش میگه اگه به من

 

 اعتماد داری دستاتو ول کن. میگه اگه دستامو ول کنم می افتم

 

 پایین و می میرم همیطور می مونه ، تا اینکه صبح مردم می آن

 

 و میبینن که اون شخص از سرما یخ زده و مرده و اگه دستاشو ول

 

 میکرد فقط یک متر تا زمین فاصله داشت و چون شب بوده خودش

 

نمی دیده(اینم نتیجه اعتماد نکردن به خدا)

 

 

 

 

امشب دعا کنیم که خدا دلی سبز و بزرگ بهمون بده که در وقت

 

 خستگی از ناملایمات زندگی فقط و فقط به خدا توکل کنیم و

 

 همیشه بگیم خدایا دستمو بگیر و کمکم کن .

 

 

 

امشب موقع خوابیدن ، موقع فراغت از کارها و مشغله های فکری

 

و جسمی اگه چند لحظه ای تنها شدید با خدا خلوت کنید و راز و نیاز کنید

 

 

 کاش شب وقتی که تنها می شویم       با خدای یاسها خلوت کنیم

 

 

و در آخر ما رو هم فراموش نکنید:  

 

 تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را ،

                                              میان ربنای سبز دستانت دعایم کن

                               

 

                                  التماس دعا 

 

 

کاش وقتی زندگی فرصت دهد        گاهی از پروانه ها یادی کنیم

کاش بخشی از زمان خویش را       وقت قسمت کردن شادی کنیم

 

کاش وقتی آسمان بارانی است       از زلال چشم هایش تر شویم 

وقت پاییز از هجوم دست باد            کاش مثل پونه ها پر پر شویم

 

 کاش وقتی چشم هایی ابریند          به خود آییم و سپس کاری کنیم      

از نگاه زرد گلدان هایمان                  کاش با رغبت پرستاری کنیم

 

 کاش دلتنگ شقای ها شویم             به نگاه سرخ شان عادت کنیم

کاش شب وقتی که تنها می شویم      با خدای یاسها خلوت کنیم   

 

 کاش گاهی در مسیر زندگی               باری از دوش نگاهی کم کنیم

فاصله های میان خویش را                 با خطوط دوستی مبهم کنیم

 

کاش با چشمانمان عهدی کنیم        وقتی از اینجا به دریا می رویم

جای بازی با صدای موجها                      دردهای آبیش را بشنویم

 

کاش مثل آب، مثل چشمه سار               گونه نیلوفری را تر کنیم

ما همه روزی از اینجا می رویم             کاش این پرواز را باور کنیم

 

کاش با حرفی که چندان سبز نیست    قلب های نقره ای را نشکنیم 

کاش هر شب با دو جرعه نور ماه          چشم های خفته را رنگی زنیم

 

کاش بین ساکنان شهر عشق              رد پای خویش را پیدا کنیم

کاش با الهام از وجدان خویش            یک گره از کار دلها وا کنیم

 

کاش رسم دوستی را ساده تر            مهربانانتر آسمانی تر کنیم

کاش در نقاشی دیدارمان               شوق ها را ارغوانی تر کنیم

 

کاش اشکی قلبماه را بشکند          با نگاه خسته ای ویران شویم

کاش وقتی شاپرکها تشنه اند            ما به جای ابرها گریان شویم

 

کاش وقتی آرزویی می کنیم             از دل شفافمان هم رد شود

مرغ آمین هم از آنجا بگذرد                    حرفهای قلبمان را بشنود

 

 

نوشته شده توسط شاعر هزار و يك شب_اسرا در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 17:37 | لینک ثابت |

غصه نخور...

خیلی سخته که بغض داشته باشی،اما نخوای کسی بفهمه...خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد که فراموشش کنی... خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضورخودش جشن بگیری ...جشن که چه عرض کنم ... دیگه دلی نمی مونه که بخوای جشن بگیری... خیلی سخته که روز تولدت ، همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای... 

 

ماه من غصه نخور زندگی جذر و مد داره

دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره

 

ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن

همه که پر ترک مث تو و من نمی شن

 

ماه من غصه نخورمث ماها فراوونه

خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه

 

ماه من غصه نخور، گریه پناه آدماست

تر و تازه موندن گل مال اشک شبنماست

 

ماه من غصه نخور، زندگی خوب داره و زشت

خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت

 

ماه من غصه نخور، پنجره مون بازه هنوز

باغچه مون غرق گلای عاشق نازه هنوز

 

ماه من غصه نخور، باز داره فصل سیب می شه

می دونم گاهی آدم، تو وطنش غریب میشه

 

ماه من غصه نخور، ماها که تب نمی کنن

ماها که از آدما کمک طلب نمی کنن

 

ماه من غصه نخور،شمعدونیا صورتی ان

دلایی که بشکنن چون عاشقن قیمتی ان

 

ماه من غصه نخور،سبک میشی بارون بیاد

توی عاشقی نبایذ ترسید از کم و زیاد

 

ماه من غصه نخور،خاطره هامون کودکن

توی این قصه دلا یه وقتایی عروسکن

 

ماه من غصه نخور،بازی زمین خوردن داره

کار دنیا همینه، تولد و مردن داره

 

ماه من غصه نخور،تاب بازی افتادن داره

زندگی شکستن و دوباره دل دادن داره

 

ماه من غصه نخور،گلا میان عیادتت

به نتیجه می رسه آخر یه روز عبادتت

 

ماه من غصه نخور،خیلیا تنهان مثل تو

خیلیا با زخمای عاشقی آشنان مث تو

 

ماه من غصه نخور،زندگی بی غم نمی شه

اونی که غصه نداشته باشه، آدم نمی شه

 

ماه من غصه نخور،حافظ واست وا می کنم

شعراشو می خونم و تو رو مداوا می کنم

 

ماه من غصه نخور، دنیا رو بسپار به خدا

هر دومون دعا کنیم، تو هم جدا، منم جدا
نوشته شده توسط شاعر هزار و يك شب_اسرا در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 19:27 | لینک ثابت |

عشق تلخ

نیمه شب آواره و بی حس وحال
 در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد آورد ایام وصال
از آشنایی یک دو سالی می گذشت
 یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
 دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم وسربسته بود
 چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
همنشین و هم زبان شد با من او
 خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
 این چنین آغاز شد
دلبستگی

 وای از آن شب زنده داری تا سحر
 وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم زدنیا بی خبر
دم به دم این
عشق
می شد بیشتر
 آمد و در خلوتم دم ساز شد

 گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش

گفتمش در
عشق پا بر جا ست دل
 گر گشا یی چشم دل زیباست دل
 گر تو زورقوان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
 دل ز
عشق
روی  تو حیران شده
در پی
عشق تو سرگردان شده

 گفت

گفت در
عشقت وفادارم بدان
 من تو را بس دوست می دارم بدان
 شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خمانم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش
عشقت
به دل افزون شده
 دل زجادویه رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
هم چو
عشق
من هیچ گل زیبا نبود
 خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکوهی هاق بود
روزگار اما وفا  با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای
عشق
ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه  هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
 یار مارا از جدایی غم نبود
در غمش مجنون و
عاشق
کم نبود
 بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از
عشق
جز ماتم نبود
با من دیوانه ساده عهد بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رفت
رفت و با دلداری دگر عهد بست
با که گویم که او هم خون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
 این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل بین بی من نشد

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
 باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق
من از من گذشتی خوش گذر
 بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل مبند

عاشقی
را دیر فهمیدی چه سود
 عشق دیرین گسسته
تاروپود
گر چه آب رفته باز آید به رود
 ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است

   

نوشته شده توسط شاعر هزار و يك شب_اسرا در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 19:23 | لینک ثابت |

قصه رفتن...

 

رفتی و این دل وامانده چه بی تاب شکست

مثل آیینه در اسارت قاب شکست

یک سبد اشک ستاره از نگاه ماه ریخت

بغض تلخ آسمان با اشک مهتاب شکست

انتظارت خواب را از چشم بی تابم گرفت

پیش چشم خیره بر در حرمت خواب شکست

ما اهوارایی ترین عشق زمین را داشتیم

حیف شد در دست ما این عشق نایاب شکست

ای دلت دریاترین ـ این ساحل غربت زده

بی تو قلب خسته ام در حسرت آب شکست

نوشته شده توسط شاعر هزار و يك شب_اسرا در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 11:41 | لینک ثابت |